به نام خدا

 

سلام

سلامی به مهربانی چشم­هایی که منتظرند و به شهامت دست­هایی که قلم­شده­اَند و به اعتماد پاهایی که درلابه لای این همه بیراهه ، در جست و جوی اویَند.

اکنون که شما برای تناول میوه­های دل من دعوتید ، خاطره‌ی بیست بهار را از حال و هوای پاییزی قلبم به یاد دارم که همگی در زمستان گیرکرده­اَند.

این سخن‌ها محصول کشمکش‌های دل و احساس من در خلال سال‌های متمادی است. امید آن را دارم که با دقّت نظر آن­ها را بخوانید و خوبی­هایم را به دیگران و
بدی­هایم را به خودم بگویید. شاید لازم به گفتن باشد که در خواندن این
دل­نوشته­ها ، چشم دیگری باز کنید و به یک بار خواندن بعضی از قطعه­ها بسنده نکنید. چرا که گاهی با واژه­ها و معانی گوناگون آن­ها بازی­هایی داشته­اَم که دوست دارم شما نیز در شادی این بازی با من شریک شوید.

خدا را شاکرم که در این شرایط دشوار ، یاریگرم بود تا از این پنجره ، حرف­های
ناگفته­اَم را به شما بگویم. بزرگواریتان را سپاس می­گویم و چشم به راه دیدگاه‌هایتان می‌مانم.

 

با احترام فراوان

محمّد حبیبی

 مَحــــال