دوست خواننده سلام

دغدغه دائمی من برای نوشتن از بچگی تا همیشه باعث شد علی‌رغم اینکه داستان نویسی را خیلی خوب نمی‌دانم، دست به قلم ببرم و بنویسم. تا دیر نشده بنویسم. تا باد سرد زمان باعث جمود و یخ زدن مغزم نشده بنویسم که این جمود باعث می‌شود کلمات مثل قطعاتی یخ از ذهنم خارج شوند که یا در سرمای روزگار یخزده بمانند و یا اگر گرمایی بود این قطعات آب شده از شکل و معنا بیفتند.

آنچه می‌خوانید افسانه نیست، واقعیت‌هایی است از زبان زنی درد آشنا و چرا زن افغانی؟ اگرچه در جای جای کشورمان، ایران، زنان بسیاری هستند که دردهای جسمی و روحی زیادی را متحمل می‌شوند امّا مقاومت و سکوت زنان افغانی قابل توجه است و توجه من را همیشه جلب کرده است.

در وجود آن‌ها نوعی سرسختی وجود دارد که نمی‌دانم از طبیعت زمخت و خشن کشورشان یا سال‌ها جنگ و درگیری و یا توقع زیاد مردانشان ناشی می‌شود.

سه‌گانه درد روایتی است از هزاران روایتی که بیانگر رنج است. رنج هایی که اگرچه ویرانگر هستند ولی می‌توان بر خرابه‌های آن دژ محکمی ساخت به نام"زندگی" و من می‌نویسم به امید روزی که"زندگی"ها نه بر ویران‌های درد بلکه بر بستری از رفاه و اعتماد و آسایش و صلح بنا شود.

فریبا گذر آبادی